تبليغاتX
گل بارون زده
گل بارون زده

کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد همیشه نیلی باشد


اگر.........

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود؛
اگر دفتر خاطرات طراوت،
پر از ردپای دقایق نبود؛
اگر ذهن آیینه خالی نبود؛
اگر عادت عابران بی خیالی نبود؛
اگر گوش سنگین این کوچه ها،
فقط یک نفس می توانست،
طنین عبوری نسیمانه را به خاطر بسپارد؛
اگر آسمان می توانست یکریز،
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد؛
اگر ردپای نگاه تو را باد و باران،
از این کوچه ها جارو نمی کرد؛
اگر قلّک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
...
اگر خاک کافر نبود،
و روی حقیقت نمی ریخت
...
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
...
اگر کوه ها کر نبودند؛
اگر آب ها تر نبودند؛
اگر باد می ایستاد؛
اگر حرف های دلم بی اگر بود
...
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
...
اگر می توانستم از خاک،
یک دسته لبخند پرپر بچینم
...
تو را می توانستم،
ای دور
از دور،
یک بار دیگر ببینم
...!

سه شنبه دوازدهم آبان 1388  توسط باران  |

 

عشق یعنی....

شنبه نهم آبان 1388  توسط باران  |

 

پروردگارا

پروردگارا

تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم

تازه فهمیدم به جز تو حرف هیچ کی خوندنی نیست

آدما میان و میرن هیچ کی جز تو موندنی نیست

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

پس...

همین که  اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه

دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط باران  |

 

عشق حقیقی

در این متروکه دنیا که بقایی نیست

نشانی از کسی یا از دیاری نیست

به عشقی جز خداوند اعتباری نیست.

جمعه یکم آبان 1388  توسط باران  |

 

لحظه های انتظار

جمعه دهم مهر 1388  توسط باران  |

 

تا ابد در دل من...

سه شنبه هفتم مهر 1388  توسط باران  |

 

خدایا

دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  توسط باران  |

 

تو هم با من نبودي

تو هم با من نبودي...

مثل من با من

و حتي مثل تن با من !!!

ساده دل بودم كه مي پنداشتم دستان تو

بايد مثل هر عاشق رها باشد!

تو هم از ما نبودي!

تو هم با من نبودي

شنبه هفتم شهریور 1388  توسط باران  |

 

دنيا، دم به دم مرا تو آزردي

 من از تو مي گويم، تو از من نمي گويي

 

من با تو مي گويم، تو با من نمي گويي

 

اما اگر راستش را بخواهي ...

 

من از تو نمي گويم، دل از تو مي گويد

 

من از دل نمي گويم، عشق از دل مي گويد

 

من از عشق نمي گويم، جادّه ازعشق مي گويد

 

من از جادّه نمي گويم، سرنوشت از جاده مي گويد

 

من از سرنوشت نمي گويم، خدا از سرنوشت مي گويد

 

من از پوچي نمي گويم ، روز مرّه گي از پوچي مي گويد

 

 

من از دين نمي گويم ، زندگي از دين مي گويد

 

من از زندگي نمي گويم ، تو از زندگي مي گويي

 

من امّا، فقط از تو مي گويم... فقط از تو...

 

و اكنون كه، حتّي   ‌نمي گذاري من از تو براي تو بگويم

 

پس چاره اي نيست ؛جز اينكه من بروم و تو بماني با

 

 "دنياي بهشت آيين" خود

 

((مي روم جايز نيست، من رفتم.))

 

وامّا من..................................

 

 من از خود مي گويم و از خداي خود

 

چون آخر خودم مي مانم  وخداي خود

 

نه اين در و ديوارو آدم هاي  دلرباي دنياي خداي خود.

پنجشنبه پنجم شهریور 1388  توسط باران  |

 

خداوندا

خداوندا.........
تنها یاد توست که در تنهایی مطلق به دادم میرسد
تنها یاد توست که دنیای پر تلاطم مرا آرامش می دهد
هرگاه از همه کس دلگیر می شوم
هر گاه از دنیا فاصله می گیرم
فقط و فقط تو می مانی و یادت
آنگاه است که من از خود نیز جدا  می شوم و فارغ از دنیا به سوی تو می آیم
پس رویت را از من بر نگردان

دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط باران  |

 

پروردگارا

پنجشنبه هشتم مرداد 1388  توسط باران  |

 

گنجشک

پنجشنبه یکم مرداد 1388  توسط باران  |

 

محبت

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود

 

دوشنبه یکم تیر 1388  توسط باران  |

 

گذشت زمان

گذشت زمان برآنهاکه منتظرندبسیارکند

برآنهاکه می هراسندبسیارتند

برآنها که زانوی غم بغل کرده اند بسیاطولانی

وبرآنهاکه به سرخوشی می گذرانندبسیارکوتاه می گذرد

امابرآنها که عشق می ورزندزمان راآغازوپایانی نیست

دوشنبه یکم تیر 1388  توسط باران  |

 

دله تنگ

دوشنبه هجدهم خرداد 1388  توسط باران  |

 

باران

 

باران که می بارد یادم می رود که تو چه بودی و چه کردی.

کاش می دانستم باران چه رازی دارد که مرا بی قرارو دلتنگ تو

می کند....

گاهی فکر می کنم اگر رفتن انقدر اسان است پس چرا من جا

 مانده ام و اگر سخت است تو چرا ساده کوچ کردی و رفتی... 

خودت هم می دانی که هر چه بود به خاطر تو بودو بس.

من به راحتی می توانستم برنده ی این قمار از پیش باخته باشم

اما خواستم تو پیروز شوی.اما بدان همیشه حق با برنده ها نیست

می شود در حین بازنده بودن دوای قلب شکسته را از خدا گدایی

کرد. 

ای کاش بدانی تاریخ آمدنت را به یاد دارم اما تاریخ رفتنت را

هزاران بار خط زده ام تا فراموش کنم از تو دورم.....

شنبه شانزدهم خرداد 1388  توسط باران  |

 

من هنوز زنده ام؟؟؟

وقتي نميتوني فرياد بزني، ناله نکن!!!

خاموش باش!!!

قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟

تو محکومی به زندگي کردن

تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي...

دکتر شریعتی

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  توسط باران  |

 

غصه چرا ؟

ماه من غصه چرا ؟! غصه اگر هست بگوتا باشد ! معني خوشبختي بودن انبوه است......! اين همه شادي و شور اين همه غصه و غم ميوه يك باغند همه را با هم و با عشق بچين .... ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا و در ان باز كسي مي خواند كه خدا هست خدا هست و چرا غصه ؟! چرا؟! ماه من دل به غم دادن از ياس سخن گفتن كار انهايي نيست كه خدا را دارند.....ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق زمين خوردو شكست.. با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست تو مرا داري و من هر شب و روز ارزويم همه خوشبختي توست! وجرا غصه؟!چرا؟!

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388  توسط باران  |

 

.............

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  توسط باران  |

 

اکواریوم

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کردپس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش

 


اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  توسط باران  |

 

سرزمین عشق تو

یک روز مانند پرنده ی سرگشته پروبال شکسته طوفان زده و آشیان گم کرده از دیار غربت به سرزمین عشق تو روی آوردم سرزمینی که خیال میکردم پر از نور امید است حرارت خورشید و بوی باران دارد اما افسوس که مرغ بیشه های غریب نمیدانست که روزی این سرزمین را امیدی نیست و روشنایی اش را دیری نمیپاید.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

شنبه پنجم اردیبهشت 1388  توسط باران  |

 

یادم باشد


تمام اين روزها اين لحظات و حتي غريبه هايي كه بعدا وارد زندگيمان شدند روزي پايان خواهند گرفت...

تنها چيزي كه مي ماند كمي گذشت و اندكي مهربانيست...

بايد بتوان مهرباني را درون قلب خويش نفوذ داد تا به گذشت رسيد... و من خدايي دارم كه مهرباني را ذره ذره درون رگهايم جاري ساخته...

عشق آن است كه با آن به خوبيها رسيد و قشنگيها را لمس كرد... اگر عشق صرفا به گناه و تسخير شدن يك جسم مادي ديگر ختم شود عشق نيست و چيزي نيست جز يك لذت زودگذر و يا دست يافتن به لذتي كه برآورده نشده...و وااااي به روزي و لحظه اي كه آن لذت و نياز برآورده شود... در آنصورت ديگر چيزي براي بقاي حرمتها باقي نخواهد ماند!

يادم باشد براي بدست آوردن شادي خودم دلي را اندوهگين نسازم...

يادم باشد عزيزانم هيچ گاه برايم تكراري نشوند...

يادم باشد حرمت دل كسي را نشكنم و خوشبختي را از كسي نگيرم براي آنكه خود به خوشبختي برسم...!

يادم باشد روحي را نيازارم...

يادم باشد زماني عاشق زميني ها شوم كه اول خدا را از عشق خود سير كرده باشم...


یکشنبه سی ام فروردین 1388  توسط باران  |

 

خورشید

تو خورشید را بیشتر از همه دوست می داشتی

و حالا خورشید هر روز تو رو به یاد من می اورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این خورشید با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  توسط باران  |

 

سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  توسط باران  |

 

پرودگارا.....

پروردگارا

از عشق

امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار

به اندازه یک نگاه ،

به اندازه یک لبخند

تا بیاد داشته باشیم که روزی

عاشق هم بودیم

شنبه بیست و دوم فروردین 1388  توسط باران  |

 

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرور گدايي کني...آن وقت است که ديگر عشق نيست....صدقه است

راه زندگي راه گلزارها نيست بلكه راه خارهاست، پس بايد پاهاي قوي داشته باشيم تا به راحتي از اين خارها بگذريم

 يک نصيحت : مواظب خودت باش . يک خواهش : هيچ وقت عوض نشو . يک آرزو : فراموشم نکن . يک دروغ : دوست ندارم . يک حقيقت : دلم برات تنگ شده ، و يک رؤيا : تو رو تا ابد داشتن

خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است، تو اگر مدارا

نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟

خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم هاي گذشته، فراموش نکردن عبرت هاي گذشته، غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده

لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه

است، افکاري که به هيچ دردي نمي خورند.

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي.

دوشنبه هفدهم فروردین 1388  توسط باران  |

 

بارون

تو بارون رسیدی با چشمای خیست
با دستای گرمِ ستاره نویست
تو بارون رسیدی، ترانه رها شُد
شبِ کهنه کوچید، جهان مالِ ما شُد
من از تو شکفتم، من از تو رسیدم
یه دنیای تازه، تو چشم تو دیدم

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد

جمعه چهاردهم فروردین 1388  توسط باران  |

 

دلم تنگه

همنفسم...!


باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!


باز مهرباني چشمهايت،


پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!


باز گرمي دستانت،


روحم را تا دورترين ،لمس يادها برد!


نازنينم!


قسم به شب و روز!


به تلؤلؤ امواج! قسم


به برگ برگ شاخه هاي درختان! قسم


قسم به بي قراري بادهاي سرگردان


به آواز قمري هاي حياتم! قسم


نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم


نــــمي توانم


نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!


نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!


نازنينم!


ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟


ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟


ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميد، روشن نگه دارم ؟


ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم


چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم


که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟


قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،


با کدام قلم،برايــت بنگارم؟


براي تک تک واژه هاي بي قراريم،


آخــــر قلمها را طاقتي نيست!


.....


نازنينم!


به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،


دلم گرفته است!


به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!


شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!
 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم

 

 و

 

 آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه،

 
 فقط يك لحظه

 
 آغوش گرمت را احساس كنم ،

 
 ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم

 
 تا ديگر از گريه كم نشوم.

 
 تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي

 
 پس بيا و باز در اين راه

 
  در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر تلاش كن.

 
زيرا كه من و تو ما شده ايم

 
 پس نگذار زمانه بيرحم

 
 دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد.

 
 دلم را به تو دادم

 
 و كليدش رابه سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم ,

 
چه شبها كه تا سحر به يادت

 
 باگونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم

 
 چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم

 
اگر طاقت اشكهايم را نداري ،

 
 پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 
مرا درياب

 
 
كه ديوانه وار دوستت دارم

دوشنبه سوم فروردین 1388  توسط باران  |

 

تو یعنی؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر درياي دل آبي است تويي فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويي معنا ي دنيايش
تو يعني دسته اي گل را ز آن سوي افق چيدن تو يعني پاكي باران تو يعني لذت ديدن
تو يعني يك شقايق را به يك پروانه بخشيدن تو يعني از سحر تا شب به زيبائي درخشيدن
تو يعني يك كبوتر را زتنهايي رهاكردن خداي آسمانها را به آرامي صدا كردن
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن تو يعني باغي از مريم تو يعني كهكشان بودن
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني تو يعني پيك ازادي براي روح زنداني
تو يعني در زمستانها به ياد پونه افتادن تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبائي كنارم هستی و هر شب به خوابم باز مي آيي

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  توسط باران  |

 

هيچ كلكی در كار نيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطی كه تقلب نكنيد!


طالع بينی ! .. سال جديد 1388 است كه اميدواريم سالی خوش و پر از خوش شانسی براي شما باشد!

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزی خواهد داشت!

پيام را يكجا تا پايان نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامی را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را می شناسيد (تبصره از خودم: يعنی اسم الكي يا بيخودی ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودی و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

باز هم بايد گفته شود كه به آرامی و مرحله به مرحله به انتهای متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی يا رديفی (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.

2- سپس در جلوی رديف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مايليد بنويسيد.

3- حال در جلوی رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
== قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!=

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.

5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)
6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!

و حالا كليد رمز گشایی اين بازی:

1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازی به آنها بگوييد!

2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسی است كه شما عاشقش هستيد!!!

3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسی است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمی سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!

4- شخص شماره 4 كسی است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!

5- شخص شماره 5 كسی است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.

6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!

7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!

8- آهنگ شماره 9 آهنگی براي شخص شماره 7 است!

9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!

10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر می آيد كه درست باشه!


خوب چطور بود؟ كف كرديد.. نــــه؟
خوب نظر بده دیگه

شنبه هفدهم اسفند 1387  توسط باران  |

 

 



من در اینجا تنها به این امید دم میزنم........ که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر شوم........واین زندگیه من است.

 

 

اگر.........
عشق یعنی....
پروردگارا
عشق حقیقی
لحظه های انتظار
تا ابد در دل من...
خدایا
تو هم با من نبودي
دنيا، دم به دم مرا تو آزردي
خداوندا

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

 

 

رویای خیس
سزاوار محبت
شاتل رویدر
خورشید
غریبه
دلتنگی های روزانه
الهه مشرق زمین
قطره باران
با تو حکایتی دگر
یک عدد من
من و ماجراهام
اس ام اس روز
IRANACT.COM
CLOOB.COM
KOOCHOOLOO
قالبهای رایگان
نیک صالحی
persianv
تازه ها
عشق تنها آرزوست
علم اعداد
بهار عشقه قشنگم
دختری با کفش های کتانی
loo3
100fal
راز سکوت
بلاگفا
persianv
چتکن
اسطوره

 

 

RSS 2.0

FreeCod Fall Hafez


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

كد عكس تصادفی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس